تبليغاتX
دنیای من
 
 
آدرس جدید حذف شد

  نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/11ساعت 21:15  توسط بیتا  | 
 دو ماه آزگار دارم با خودم کلنجار می رم.. می خواستم وبلاگم رو از بیخ پاک کنم اما دست و دلم نمی رفت.. می خواستم آپ کنم بازم دست و دلم نمی رفت تا چند وقت دیگه تکلیف وبلاگم رو مشخص می کنم اما تا اون موقع هستم و آپ می کنم که یه وقت فکر نکنید مردم

و اما دانشگاه....

اولین کلاسم که تشکیل شد کلاس جانور شناسی بود. واقعا استادش منو به زندگی امیدوار کرد..اگر من الان عاشق رشته م شدم همش از صدقه سر این استاده..الهی خدا هر چی می خوای بهت بده..الهی اون دنیا از حوض کوثر آب بخوری(یعنی بری تو بهشت)..الهی همه دشمنات بمیرن..یعنی همه بچه ها حتی اون بچه هپلی ها هم به دلسوز بودن این استاد معترفن..

دیگه خبر خاصی نیست..در واقع خبر زیاده ها اما وبلاگم هنوز توی دوره بحران به سر می بره..خیلی دوست دارم این بحران بگذره و وبلاگم بشه مثل روز اول اما نمی دونم چرا انقدر گیر کردم.. قول میدم همه چیز رو درست کنم شاید با عوض کردن وبلاگم همه چیز درست بشه..مشکل کم پیداییم به خاطر اینه که نمی تونم تصمیم بگیرم..دو ماهه توی تصمیم گیری برای وبلاگم مرددم..جرات انجام بعضی کارا و ایجاد بعضی تغییرات رو ندارم..ایشالا همه چیز درست بشه..

پ ن:امروز روز تولدمه...همین.

  نوشته شده در  شنبه 1387/08/11ساعت 20:37  توسط بیتا  | 
روز سه شنبه نصف روزی از کارم مرخصی گرفتم و با مامانم بلند شدم رفتیم برای ثبت نام..خدایا همش می گفتم الان یه چیزی می شه گند می خوره به کل ثبت نامم اصلا آرامش نداشتم..به خصوص که همش اضطراب اینم داشتم که کار ثبت نامم طول نکشه که از ساعت مرخصیم نگذره..خلاصه وضیعیتی بود واسه خودش..یه مشت برگه توی جلسه توجیهی بهمون دادن که شامل فرم ثبت نام و این چیزا می شد که باید توی خونه پرشون می کردیم..بعد یه میزه طویلی بود که پشتش یه مشت متصدی بود هر کدوم مسول تحویل گرفتن یکی از این برگه ها بودن..خلاصه همینجور که در طول میز پیش می رفتم و از توی کیسه ای که دستم بود هی دنبال این برگه و اون برگه و این فرم و اون فرم می گشتم و می دادم دست اینا.. پروندم دست یه خانومی رسید یهویی گفت چرا فلان برگه توی پروندت نیست..خلاصه عین این بچه شپشا دوباره این کیسه رو گرفتم جلو صورتم و شروع کردم به گشتن دنبال برگه ی مورد نظر..همچینم برگه هام همه بهم ریخته بودن و توی هم قاطی بودن مگه حالا این فرمه پیدا میشد خلاصه با هزار بدبختی درش اوردم گفتم ایناهاش.. خانومه هم گفت اینو که باید یه خانم دیگه ای که کلی عقب تر بود ازت می گرفت و پروندمو بلند کرده می بره پیش خانومه می گه چرا فلان برگه رو از این خانوم نگرفتی؟ پرونده رو هم شلپی انداخت جلو روی میزش اون خانومه هم یکمی پرونده رو بالا و پایین کرد و گفت فلان فرم کجاست گفتم ایناهاش دادم دستش..یکمی نیگاش می کنه داد میکشه خانم فلانی ببین من این فرمه رو ازش گرفته بودم این خودش از لای پروندش برش داشته بود..چقدر این ملت کم رو بودن و ما خبر نداشتیم..راستی مدرک پیش دانشگاهیم هم که جا گذاشته بودم خونه تا برگشتیم فقط یه ساعت توی ترافیک بودیم تا برسیم خونه منم اعصابم داغون.. اومدیم خونه دیدم من از اون مدرکا که دست همه دخترای اونجا بود ندارم به جاش یه برگه بی خود به اسم مدرک موقت دارم..منم دیگه هر چی فحش بلد بودم به این پیش دانشگاهیم دادم هی می گفتم اینا چرا به من مدرک موقت دادن مدرک اصلیمو ندادن چقدر اینا احمقن حالا من چجوری ثبت نام کنم و خلاصه داشتم سر مامانمو با این حرفا می خوردم دیگه مامانم گوشمو گرفت با همون مدرک موقت بلندم کرد بردم اونجا..اونا هم بهم گفتن که مدرک موقت با مدرک اصلا هیچ فرقی نداره منم خیالم راحت شد..تازه قرار بود ساعت دوازده سر کار باشم ساعت چهار و نیم رسیدم سر کار..

پ ن:ثبت نام دانشگاهم تموم شد..اصلا روم نمی شد بیام آپ کنم..یه سال آزگار دامپزشکی دامپزشکی راه انداختم تو وبلاگ بیا به دیدن اونوقت حالا رفتم یه رشته دیگه ثبت نام کردم..اصلا دیگه دست و دلم به آپ کردن وبلاگی که توش همش از آرزوهای براورده نشدم نوشتم نمیره.. می خواستم وبلاگ رو پاک کنم..اما نکردم..تنها وابستگی من برای آپ کردن گاه و بی گاه وبلاگم خواهر خوشکلمه که اون سر دنیاس و این وبلاگ وسیله خوبی برای خبر دار شدن اون از اینجاس..آخه من توی ایمیل فرستادن براش تنبلم..اگه این وبلاگم نباشه که از عذاب وجدان می ترکم..

  نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 21:44  توسط بیتا  | 
هر دم از این باغ بری می رسد   تازه تر از تازه تری می رسد

دوستای کنکوریه من..سحر..سجاد..باقیه بچه کنکوریا..خسته نباشید..همین الان که دارید این نوشته ها رو می خونید برید قبلش یه دوش بگیرید.. یعنی این سازمان سنجش ریده به هیکل ما چرا باید اطرافیانمون از بو گند خفه بشن؟

راستی داشت یادم می رفت..مسئولین محترم و سازمان سنجشی های نا محترم دست همگی درد نکنه شما هم خسته نباشید..واقعا من به شما افتخار می کنم ..

لابد شما هم تصاویر اعتراض یک عده افراد بی ارزش به اسم کنکوری ها رو توی تلوزیون دیدین؟ پسری که با لبخندی همراه با بهت به مصاحبه گر می گه رتبه ۴۱ ریاضی فیزیک هیچ جا قبول نشده! البته این یک جمله طنز نبود یه واقعیت تلخ بود..امسال وضع همه ما موش آزمایشگاهیای پشت کنکوری همینه..خدایاااا شکرت که رتبه من اونقدری بالا نبود که الان از ناراحتی بمیرم..هر چند دیدن این بچه هایی که یه سال وقت و عمرشون رو واسه کنکور گذاشتن و رتبه های دو رقمی و بالا اوردن اما هیچ جا قبول نشدن از سر تا ته من رو سوزوند..یعنی واقعا سوختم..از این می سوزم که یه عده دارن هر کاری که دلشون می خواد می کنن اما هیشکی نمی تونه بهشون بگه بالای چشمتون ابروئه..سحر عزیزم تویی با رتبه ۹۰۰۰ هیچ جا قبول نشدی به خدا گناه کبیرس اگه نری قاطی معترضا..از من گفتن بود دیگه خود دانی..

میگما اگه نه من نه شما و نه هیچ کدوم از اطرافیان من و شما نتونستن کنکور قبول بشن پس کی روی صندلیای خالی مونده کنکور نشسته الان؟خداااااااا همون جوابشو ندونم برام بهتره..به خدا دیگه طاقت ندارم ممکنه یه وقت بترکم.

  نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/19ساعت 22:4  توسط بیتا 
یکی از خرهام از پل گذشت..منظورم خر دانشگاه آزادمه..درصدای دانشگاه آزادم خیلی خوبه اما خوب انتخاب اولم منابع طبیعیه..می خواستم در صدای آزادمو توی وبلاگ بزنم اما ترسیدم هی بیاین بگین وااااای پس چرا رشته ی بالاتری نزدی و هی توی دلمو خالی کنین اینه که دیگه بی خیال شدم..به ترتیب رشته هام رو می نویسم:

تمام وقت:مهندسی منابع طبیعی ـ محیط زیست.. واحد تهران شمال

پاره وقت:مهندسی کشاورزی..ورامین پیشوا (پاره وقت تهران نداریم)

پزشکی: مامایی زدم که قبول نشدم..تشویق..

حالا ببینیم نتایج سراسری چی میشه..اما خوبیش اینه که اگه سراسری قبول نشم این رشته های آزاد رو محض دلگرمی و عدم عذاب وجدان دم دستم دارم..اما خوب سراسری در حدی کوتاه اومدم که کاردانی دامپزشکی زابل رو هم زدم..حالا ببینیم خدا چی می خواد..خدایا هوای ما رو داشته باش دیگه..دیدی این همه پشت کنکور غصه می خوردم و هی بهت انواع و اقسام قول ها رو میدادم؟ یادته گفتم دیگه قول میدم یه ثانیه از عمرمو تلف نکنم؟ یادته گفتم کنکور رو که بدم کلاس موسیقیمو ادامه می دام..میرم گواهینامه می گیرم و از همه مهمتر میرم سر کار.. فکر کنم از بین این قولام سر کار رفتن از همه مشکل تر بود که رفتم بقیه رو هم به خدا واسه اینکه تکلیف دانشگام معلوم بشه که قراره تهران بمونم یا برم جای دیگه هنوز کاری براش نکردم..یادته گفتم قراره تا گور دانش بجویم(بر گرفته از عبارت ز گهواره تا گور دانش بجوی)..خدایا این دامپزشکیه رو برام درستش کن قول میدم بهترین باشم توی این رشته..قول میدم..

پ ن: هر کی کارم داره بره توی کامنت دونی پست قبلیم کامنت بذاره چون کامنت دونی ندارییم(دوست کنکوریا (سحر،سجاد) منظورم خود خود شما بود..)

 

  نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت 21:55  توسط بیتا 
امشب حدودای ساعت ۱۰:۳۰ بود با ماشین داشتیم تشریف میبردیم خونه.میدون ونک ترافیکی بود خفن.دیدیم یه خانومی به ماشین جلوییمون گیر داده همچین که روشو برگردوند دیدیم صورتشو رنگ کرده.. کل صورت رنگ سفید با لپای گلی و یه رژ پر رنگ که قیافش بیشتر شبیه یه دلقک ترسناک شده بود..با کمی دقت به راحتی می شد تشخیص داد که این خانم در واقع آقاس و واقعا آدم با دیدنش مو به تنش سیخ می شدهااا.رفته بود سمت پنجره ی ماشینه و یه چیزایی به سر نشینا می گفت و اومد در ماشینم باز کنه که در قفل بود خلاصه با یه لبخند همینجور با اونا صحبت می کرد و هی می خواست در ماشینشون رو باز کنه که بالاخره یکی از خانمای توی ماشین لطف کرد و چند تا جیغ بنفش کشید تا یارو دیگه ول کرد و با همون لبخند وحشتناکش از جلوی ماشینمون رد شد رفت توی پیاده رو..اونجا یه پسر و چند تا دختر ایستاده بودن و همچین همشون کپ کرده بودن از ترس..پسره میخکوب شده بود به این جونور که از کنارش رد می شد نیگا می کرد..این جونور هم خوشش اومده بود انقد یارو ترسیده با لبخند یه تعنه ای بهش زد و رفت..یعنی پسره یه لحضه از ترس گوشت تنش ریختاااا.یعنی ترس رو می شد به وضوح تو صورتش خوند..خلاصه ما از اونجا رد شدیم..فک کنید ساعت ۱۰ شب ما داریم از مهمونی بر می گردیم میخواستیم با یه تیر دو نشون بزنیم و یه نونوایی شبانه روزی ای چیزی پیدا کنیم نون هم بخریم..آخه دریغ از یه تیکه نون اگه توی خونمون پیدا بشه..خلاصه رفتیم توی خیابون ملاصدرا که حدس می زدیم شاید نون فانتزی ای چیزی پیدا کنیم که ناکام موندیم و باز اومدیم از توی پس کوچه ها برگردیم که دیدیم دوتا دختر بد هیکل و شدیدا قناص دارن توی پیاده رو راه می رن..وقتی از کنارشون رد شدیم همچینی برگشتم نیگاشون کنم که چرا این شکلین که دیدم باز که اینا پسرن! با مانتو و شلوار و شال رنگی و یه صورتایی که از شدت آرایش داشت خفه می شد. با  اینکه توی ماشین بودیم و شیشه ها رو هم از ترس داده بودیم بالا اما من خودم به شخصه می دیدمشون همچین از ترس مور مورم می شد که نگو..اون خیابونی که توش بودیم می خورد به یه خیابون اصلی و این دو تا هم داشتن به سمت خیابون اصلی می اومدن و وقتی رسیدیم توی اصلی ترافیک بود خفن.. ماشینمون همینجور ایستاده بود و اون دوتا هم دیگه رسیده بودن به خیابون اصلی داشتن راه می رفتن منم همچین هی سرک می کشیدم نیگاشون می کردم که دیدم ماشین بغلیمون که سرنشیناش دو سه تا پسر بودن اینا رو که دیدن همچینی هول شدن هی گردنشونو می کشیدن ببیننشون و هی بوق می زدن و پسره فرمونو می پیچوند که بره سمت پیاده رو گفتم عجب اینا موجودات خاک برسرین..آخه چند تا مرد زن نما به چه دردتون می خوره اونم با این قیافه های وحشتناک..خلاصه دیگه توی مسیرمون تا خونه یک مورد دیگه هم از این جونورا مشاهده کردیم و موندیم که امشب چه خبره ماه کامل شده که دراکولا ها ریختن بیرون؟ چیه جریان؟..از پلیسم که خبری نبود بیاد این جونورا رو برداره بره..خلاصه به طرز وحشتناکی ذهنم مشغوله که این وضعیت هر شب توی خیابون ولی عصر حوالی میدون ونک برقراره یا یه خبری بوده امشب که مردای زن نما ریخته بودن توی خیابونو اینجوری مردمو می ترسوندن..

کامنت دونی رو اینبار باز می ذارم.. تورو خدا اگه می دونین جریان چی بوده یا اینکه مطلبی چیزی در این مورد جایی دیدین آدرسش رو برام بذارید که دارم میمیرم از فضولی..چنان این صحنات غیر عادی بودکه تا رسیدیم خونه من کامپیوتر رو روشن کردم و هر چی دیدم نوشتم تا بلکه اگه کسی که از ماجرا باخبره یه وقت گذری از وبلاگم رد می شد یه خبری چیزی بده ما هم بی اطلاع از دنیا نریم... من که با سرچ توی اینترنت به جایی نرسیدم اگه شما به چیزی رسیدین حتما به منم خبر بدین..

  نوشته شده در  جمعه 1387/06/08ساعت 23:48  توسط بیتا  | 
فکر کنم جدی جدی مشکل پیدا کردم..یه مطلب نوشته بودم ادامه دار، ادامه شم حاضر جلوی چشمم، اما هر کاری کردم دلم راضی نشد بذارمش توی وبلاگم.اصلا نمی دونم چرا توی وبلاگ برای نوشتن درونیاتم احساس راحتی نمی کنم.. قرار بود در مورد تک وبلاگی که هنوز که هنوزه دوستش دارم بنویسم.. و نوشتم، اما نمی تونم بذارمش توی وبلاگ..آخه آشنا از اینجا رد می شه..البته از بین چند دونه انگشت شمار آشنایی که از اینجا رد می شن فقط یکیشون از نظر من اشکالی نداره مطالبمو بخونه اونم به خاطر اینه که اونسره دنیاس..دو تای دیگشونم که توی حلقمن.. اگرم آشنای دیگه ای باقی مونده باشه که دیگه من ازش خبر ندارم و حلالش نمی کنم اگه همچنان به خوندن وبلاگم ادامه بده..

شاید یه روزی روزگاری دلم اومد و ادامه ی تک وبلاگی که هنوز دوستش دارم رو گذاشتم توی وبلاگ..آخه توی اون پست زیادی در مورد خودم نوشتم و می ترسم بذارمش اونوخ آشنا پاشنا ها با انواع بیماری های روحی روانیه من کاملا آشنا بشن.. این پست رو محض عذر خواهی نوشتم.. ببخشید اما برای نوشتن در مورد خودم اول باید با خودم کنار بیام..از قدیم گفتن خواستن توانستن است..پس چرا من می خوام در مورد خودم بنویسم اما نمی تونم؟

  نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/06ساعت 22:7  توسط بیتا 
دیدین بعضی از وبلاگا چطور حال آدمو خراب می کنن؟ یعنی یه سری از وبلاگا هستن که آدم به طرز وحشتناکی با نوشته هاشون ارتباط برقرار می کنه.. درکشون می کنه.. یا حتی گاهی حس می کنه که حال نویسنده رو توی نوشتنه بعضی از پستا بدجوری درک می کنه.حالا شده جریان من. اصلا از اول جریان وبلاگ داری هام رو بگم بعد برسم به وبلاگ مورد نظرم. از همون روز اول و وبلاگ اولم هدفم از وبلاگ داری فقط و فقط کامنتای بقیه بود..در واقع اصل کامنت من رو جذب نمی کرد تعداد کامنتا بود که منو دیوانه می کرد.این حالت یه جور مرضه که با اطمینان می تونم بگم توی اکثر وبلاگ دارا هست. (گفتم اکثر نه همه).منظور اینکه این مرض از روز اول با من هم بود خلاصه وبلاگ ساختم و پاک کردم تا رسیدم به این وبلاگ. نمی دونم شاید عقلم دیگه می رسید یا بزرگ شده بودم که بعد از یه مدت دیگه فقط تعداد کامنت برام مهم نبود یه مرحله پیشرفت کرده بودم و محتوای کامنتا و اینکه بعضی اشخاص خاص برام کامنت بذارن و نظرشون رو بگن خیلی برام مهم شد.یعنی یه فرد مورد نظر بعد از پستی که می ذاشتم اگه می یومد می گفت سلام خیلی جالب بود و این چرت و پرتا می خواستم برم توی وبلاگش بکشمش. بعد از یه مدت که الان باشه بنا به دلایلی به این نتیجه رسیدم که از کامنت و کامنت دونی متنفرم.حالا اون دلایل مربوط میشه به یه سری از وبلاگایی که دیوانه وار دوسشون داشتم و اکثرا هم اسمشون توی لینکای وبلاگم نیست و در واقع اکثر صاحبای اون وبلاگا هنوز که هنوزه از وجود شخص بیتا نامی بی اطلاعن. خیلی دارم می پیچونمش در واقع فقط یکی از وبلاگایی که دوسشون داشتم و همچنان دارم الان لینکش توی وبلاگمه و از وجود من با اطلاع اما از وجود علاقه ی وحشتناکم به وبلاگش بی اطلاعه.خوب جریان از این قراره که فکر می کنم 4 یا 5 تا وبلاگ مورد علاقم رو یکی یکی و به مرور زمان کشف کردم و یک مدت شبانه روز به فکر نوشته هاشون بودم. اصلا اینجوری قاطی می کنم از یکی از وبلاگا شروع می کنم.چند سال پیش یه وبلاگ رو کشف کردم که نوشته هاش به دل آدم می نشست یعنی نوشته هاش واقعا از درونش بیرون می اومد و برای دل خودش می نوشت اما به مرور زمان بقیه هم این وبلاگ رو کشف کردن.آوازه وبلاگ توی وبلاگستان پیچید و همه هجوم بردن به وبلاگش و آمار وبلاگ رفت بالا و بالاتر. کم کم تعداد کامنتا هم زد بالا.بعد از یه مدت حس کردم دارم طبق عادت به وبلاگش سر می زنم. یه مدت دیگه از سر اجبار اینکه باید به این وبلاگ سر بزنم اما دیگه نوشته هاش برام قشنگ نبود اصلا اون نوشته های سابق نبود. قبلا یه چیزی رو یا یه خاطره رو انگار از اعماق وجودش در میورد و می ذاشت توی وبلاگ اما بعدا یه جوری شد. چمیدونم مثلا مثل این آدمایی که توی جمع احساس بامزگی می کنن و یه چیزی تعریف می کنن تا همه بخندن و بگن آفرین.تو خیلی باحالی. تو بهترینی!.. مثلا می گفت من فلان کار رو کردم خوب کردم؟ انتظار داشت همه بیان توی کامنت دونی بگن هوورراااااااا .. آفرین.. آره کار خیلی خوبی کردی.. تو همیشه بهترین کار رو می کنی..وااای چقدر تو عاقلی که این کارو کردی.. و شدیدا هم در برابر کامنتای مخالف عکس العمل نشون میداد.. یعنی می تونم بگم بعد از چند سال هنوز وبلاگی ندیدم که اینطور بخواد کامنترهاش باب میلش بنویسن. یعنی یه چیز باور نکردنیه..به خدا کافیه لینکش کنم و برید ببینید که به محض اینکه کامنت دونی رو باز کنید فقط و فقط با عبارات آفرین باریکلا تو راست می گی تو باهوشی تو خوشکلی تو خدایی مواجه می شید. تنها وبلاگیه که بین وبلاگایی که یه زمانی مورد علاقه م بودن به معنای واقعیه کلمه گندید

ادامه دارد....

پ ن: خسته شدم بقیه ش رو شاید عصری شایدم فردا بنویسم.

  نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/04ساعت 11:57  توسط بیتا 

یک سال کنکور هر بدی ای که داشت برای من یه خوبیه بزرگ داشت.. هدف زندگی من رو مشخص کرد. به تصورات ( شما بخونید خیال بافی) من نظم بخشید. با اینکه اگه صد نفر دیگه هم بیان از من بپرسن خوب این یه سال چه طور بود فقط همین یک جمله رو از من می شنون که فقط تلف کردن عمر بود اما خوب با خودم که رودرواسی ندارم، آدم تا یه چیزی رو از دست نده به یه چیز بزرگتر نمی رسه.. حالا من یک سال از زندگیم رو از دست دادم و از نظر خودم به طرز وحشتناکی با اون کتابای درسی که پس فردا هیچوقت به کارم نمیان تلف شد.. اما خوب برام تجربه شد که دیگه یک ثانیه از عمرم رو از دست ندم ..یعنی واقعا متحول شدم هااا فکر نکنید همینجوری دارم یه چیزی می گم.. به خودم قول دادم که نذارم عمرم حروم بشه..حالا منتظرم ببینم جواب دانشگاها چی میشه اما انتظار من با انتظار کسایی که منتظر موعود و منجی عالم بشریتن یه فرق اساسی داره، من ننشستم هی بزنم توی سر خودم هی ناله کنم که ای جوابای کنکور، شما کی میاین؟ ای کنکور حالا نتیجه امتحان من چی میشه؟.. من حرکت کردم تا خدا بهم برکت بده.. یعنی به جای اینکه بعد از گرفتن مدرکم وارد جامعه بشم از الان وارد جامعه شدم.. حالا چرا انقدر می پیچونمش بابا رفتم سر کار.. کور که نیستم دارم می بینم که دور و بریام به خاطر نداشتن سابقه کاری و تجربه باید مدرکایی که در طی چند سال درس خوندن با خون دل گرفتن رو بذارن در کوزه آبش رو بخورن.. یا از کم شروع کنن و کم کم تجربه دار بشن تا بعدا سر جایی که باید قرار بگیرن.. حالا فکر کنید یه پخمه ای مثل من از بیست و چند سالگی تازه یادش بیوفته که توی این جامعه حق گرفتنیه و صف نون وایی نیست که مثل بچه آدم وایسی تهش تا نوبتت بشه.. نه عزیز من اینجا ایران است! خوب حالا از این حرفا بگذریم.. من اولین حقوقم رو هم گرفتم.. من یه ماهه سر کارم باورتون میشه؟ نااازی .. یادتونه تا دو روز پیش مثل خنگا صبح تا شب خونه بودم.. ناااازی یادتونه چقدر الاف (علاف؟) بودم؟ خوب دیگه الان نیستم.. می ترسم دو خط از کارم بنویسم یهو یکی آشنا از آب دربیاد یک سال وبلاگ داری من فنا بشه و مجبور شم وبلاگ رو کلا پاک کنم.. باید فکرامو بکنم ببینم از کارم براتون بنویسم یا نه..

پ ن: کامنت دونی همچنان بستس.

  نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/31ساعت 16:11  توسط بیتا 
خسرو شکیبایی

خسرو شکیبایی هم رفت؟خیلی حیفم اومد.. دلم سوخت..باورم نمی شه!

روحش شاد باشه.

فردا ساعت ۹ صبح مراسم تشییع جنازه خسرو شکیبایی از تالار وحدت به سمت قطعه هنرمندان برگزار می‌شه.

فردا اگه برنامه هامون جور بشه با خواهرم میریم تشییع جنازه..شایدم نشه..نمی دونم..همین الان یه فاتحه براش بخونید..روحش شاد

پ ن: کامنت دونی بستس دنبالش نگردین..

  نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 22:13  توسط بیتا 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM